
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟ از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من بین این قافیــه ها گــم شده و در به درم تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم پدر عشـــق بسوزد کـــه درآمد پدرم بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم من خدای غزل ناب نگاهت شده ام از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم امبد صباغ نو ...
ادامه مطلب
دلم برای خودم تنگ می شود اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ می شود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟ اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم من آن زلال پرستم، درآب گند زمان که فکر صافی آبی چنین لجن بودم غریب بودم و گشتم غریب تر، اما: دلم خوش است که در غربت وطن بودم محمدعلی بهمنی ...
ادامه مطلب
خودت بفهم... نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم فقط بگو لقب "شاعری" به من ندهند بگو که من دل خونی از این لقب دارم ... و بی تو اینهمه شعری که هیچ می ارزند ... و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم تو چند ساله شدی؟ آه! چند ساله شدم؟ کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟ بیا و این دم آخر کنار چشمم باش مباد بی تو بمیرم... چقدر تب دارم! شاعر : نجمه زارع ...
ادامه مطلب
سراپا اگر زرد و پژمردهایم ولی دل به پاییز نسپردهایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترکخوردهایم اگر داغ دل بود، ما دیدهایم اگر خون دل بود، ما خوردهایم اگر دل دلیل است، آوردهایم اگر داغ شرط است، ما بردهایم اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گُردهایم گواهی بخواهید، اینک گواه همین زخمهایی که نشمردهایم دلی سر بلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر بردهایم ...
ادامه مطلب
من سالهای سال مُردم تا اینکه یک دم زندگی کردم تو می توانی یک ذره یک مثقال مثل من بمیری؟ قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
اين شكسته چنگ بي قانون رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير گاه گويي خواب مي بيند خويش را در بارگاه پر فروغ مهر طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت يا پريزادي چمان سرمست در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند روشنيهاي دروغيني كاروان شعله هاي مرده در مرداب بر جبين قدسي محراب مي بيند ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را مي سرايد شاد قصه ي غمگين غربت را هان، كجاست پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه؟ با شبان روشنش چون روز روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه با قلاع سهمگين سخت و ستوارش با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش ،سرد و بيگانه هان، كجاست ؟ پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب قرن ش...
ادامه مطلب
اين مرد خود پرست اين ديو، اين رها شده از بند مست مست استاده روبه روي من و خيره در منست گفتم به خويشتن آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟ مشتي زدم به سينه او، ناگهان دريغ آئينه تمام قد روبه رو شكست . حمید مصدق ...
ادامه مطلب
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟ چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟ از دل اي آفت جان صبر توقع داري مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او درغمت شمه اي ازحال پريشان من است ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست اين بهشتي است كه درعالم امكان من است آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد داستاني است كه او عاشق دستان من است از عماد...
ادامه مطلب