
نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی! دو پلکم زخمی از شلاق باران شد، چه بارانی! صدایت کردم و سیبی به کف با دامنی آبی وزیدی بر لب ایوان و، ایوان شد چه ایوانی! نبودی بغض کردم... حرف ها را... خودخوری کردم دلم ارگ است و ارگ از خشت... ویران شد، چه ویرانی! گوزنی پیر بر مهمان سرای خانه ی خانی بر لطف سرپُری تک لول مهمان شد، چه مهمانی! یکی مثل من بدبخت در دام نگاه تو یکی در تنگی آغوش زندان شد، چه زندانی! هلا ای پایتخت پیر، تای دسته دارت کو؟ بگیرد دست من را آه، "طهران" شد چه "تهرانی" پس از یوسف تمام مصریان گفتند: عجب مصری بماند گریه هم سوغات کنعان شد، چه کنعانی من از "سهراب" بودن زخم خوردن قسمتم بوده برو "گرد آفریدم" فصل پایان شد، ...
ادامه مطلب
عشق زمینی ای که هوای منی، بی تو نفس ادعاست ذکر کمالات تو تذکرۃ الاولیا ست مثنوی معنوی ست قصه ی ما که در آن آخر هر ماجرا اول یک ماجراست در صف قند و شکر زندگی ام تلخ شد قند من افتاده است، پس صف بوسه کجاست؟ بوسه ی گرمی بده تا لبم اذعان کند بین دو قطب رخت خط لبت استواست باز هم افتاده در پیچ و خم قامتت شکر خدا که دلم گمشده در راه راست ای نه چنین نه چنان، در دل من همچنان عشق زمینی بمان، عشق هوایی هواست غلامرضا طریقی ...
ادامه مطلب
دیوانه جان دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر، دیوانه جان با ما سر دیوانگی داری اگر دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من، گفتم که اینک خویش من ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفر دیوانه جان! قید حضر دیوانه جان ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو دیوانه خود، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جانِ جانِ جانِ من دیوانه در دیوانگی، دیوانه در دیوانه جان هم ع...
ادامه مطلب
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟ از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من بین این قافیــه ها گــم شده و در به درم تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم پدر عشـــق بسوزد کـــه درآمد پدرم بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم من خدای غزل ناب نگاهت شده ام از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم امبد صباغ نو ...
ادامه مطلب
تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی دو تا پرنده که از پشت بام می افتند دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی- « شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن » « دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ » نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟ دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی- که لیز می شود از بوسه های غمگینت تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی _ فاطمه اختصاری ...
ادامه مطلب
بانــوی عصر آهنــی و می شناسمت جلاد خوشگل منی و می شناسمت تاریک،سر به زیر، مه آلــود، بی خیال. صبح عبوس لندنی و می شناسمت انگار قند تــــــوی دلــــم آب مــــی کنند وقتی که زنگ می زنی و می شناسم می دانم از شکنجه من شاد می شوی آخر زنی ، زنـی ، زنی و می شناسمت یک روز صبـــح بی که خداحافظی کنی دل را یواش می کنی و می شناسمت -یاسر اکبری ...
ادامه مطلب
تزریق میکنم بدنت را به روح شهر تا آسمان خانه به اندازه سِر شود باید مرا بغل بکنی سمتِ کشورت یک روز قبل از اینکه زمین منفجر شود بانوی عطسه های زمین در زمان ِصفر بازار قتل هر چه ستاره ست سکه شد آتش زدند آینه را بشکه های نفت این غول در چراغ خودش تکه تکه شد بانوی ورد های پراکنده در اتاق آغوش باز پنجره ها رنگ ِ غم شدند صدها کتاب شعر سرودم برای تو اما تمام فاحشه ها عاشقم شدند با باد می وزد به جنوبی ترین جهت تصویر رقص سوتینت روی بند رخت در خواب من زنی رحمش را برید و بعد اعدام کرده بود خودش را درون تخت بانوی اکتشاف فراورده های نفت بانوی واژگانه ی فرهنگِ بی لغت بانوی پاچه پا...
ادامه مطلب
با دلم سر سخت شو ... تا می توانی سخت تر مـــی شود دل کندنــــم با مهربانـــــی سخت تر من که می دانم خدا بی آنکه مبعوثم کند دائما می گیرد از من امتحانــی سخت تر زندگی را باختـم در این قمار اما هنوز حاضرم حتی بپردازم زیانی سخت تر هیچ فکرش را نمی کردم که بعد از رفتنت بگذرند این لحظه ها آنی به آنی سخت تر سخت بار آورده این دنیا مــرا امـــا چــــــه سود می شود جان کندنم با سخت جانی سخت تر آه ! می آورد رستـــم، هم در این پیکار کم پیش پایش بود اگر هر بار خوانی سخت تر - الهام دیداریان ...
ادامه مطلب
بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل آسودگی ام نیست كه معنای من اینست هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن همواره عطشناكی رؤیای من اینست من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر از قاف فرود آمده عنقای من اینست خــرداد تــــ...
ادامه مطلب
من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی این تاول و تب خال و دهان سوختگی ها از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی یک بار شده بر جگرم زخـــم نکاری؟ یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟ هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم بر گونه ی سرخابی ات افتاد خراشی از شوق هم آغوشی و از حسرت دیدار بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی حامد عسکری ...
ادامه مطلب
کسی به فکر گل ها نیست کسی به فکر ماهی ها نیست کسی نمی خواهد باورکند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست . حیاط خانهٔ ما تنهاست حیاط خانهٔ ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می کشد و حوض خانهٔ ما خالی است ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک می افتد و از میان پنجره های پریده رنگ خانهٔ ماهی ها شب ها صدای سرفه می آید حیاط خانهٔ ما تنهاست . پدر میگوید : ( از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خود را بردم و کار...
ادامه مطلب
دلتنگی دلتنگی لحظه ای رهایم نمی کند فقط از رنگی به رنگ دیگر در می آید گاهی از آبی چشمانت به سرخی لب هایت و گاهی از سیاهی موهایت به تیرگی بختم کاظم خوشخو ...
ادامه مطلب
دو باره داغ کرده ام برای من غزل بگو بپاش دل در آسمان از عشق با زُحل بگو شراب تلخ دور کن دو جام مثنوی بده دو بیت از سحر بخوان سه مصرع از عسل بگو ستاره را سه تار کن بزن به سیم آخرش دو قطعه از قمر بخوان سپیدی از عمل بگو نوای دل سه گاه شد بیا و شور تازه کن ترانه از ابد بخوان حکایت از ازل بگو در آسمان ترین زمین طلوع می کنی یقین سپیده را خمار کن از عشق بی بدل بگو سحر شد از سرم ببر خماری شبانه را پیاله ای مَثل بریز از عشق بی دغل بگو دوباره آسمان تهی زمین پر از خدا شده بیا و بار دیگر از خدای لم یزل بگو «وصال»! در هوای شب سپیده را صدا بزن بگیر دف به کف بزن سبد سبد غزل بگو ...
ادامه مطلب
نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانــویش اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده صدای نازک برخورد چینـی با النگویش مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان کـــه در باغــی درختــی مهــربان را آلبالویش کســوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟ اگــر پیــچ امین الدوله بودم می توانستم کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش قضاوت می کند تاریـــخ بیـــن خان ده با من که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش حامد عسکری ...
ادامه مطلب
خانهام ابري است يکسره روي زمين ابري ست با آن. از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد ميپيچد. يکسره دنيا خراب از اوست و حواس من! آي نيزن که ترا آواي ني بردهست دور از ره کجايي! ... نیما یوشیج ...
ادامه مطلب
دلم برای خودم تنگ می شود اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ می شود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟ اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم من آن زلال پرستم، درآب گند زمان که فکر صافی آبی چنین لجن بودم غریب بودم و گشتم غریب تر، اما: دلم خوش است که در غربت وطن بودم محمدعلی بهمنی ...
ادامه مطلب
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟! تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم روبروی چشم خود، چشمی غزلخوان داشتم حال اگرچه هیچ نذری عهده دارِ وصل نیست یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟! ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم - کاظم بهمنی ...
ادامه مطلب
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست حال متکلم از کلامش پیداست از کوزه همان برون تراود که در اوست ... ...
ادامه مطلب
بوسه از کنج لب یار نخورده است کسی ره به گنجینه اسرار نبرده است کسی من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟ اینقدر صبر به عاشق نسپرده است کسی لب نهادم به لب یار و سپردم جان را تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی ریزش اشک مرا نیست محرک در کار دامن ابر بهاران نفشرده است کسی آب آیینه ز عکس رخ من نیلی شد اینقدر سیلی ایام نخورده است کسی غیر از آن کس که سر خود به گریبان برده است گوی توفیق ازین عرصه نبرده است کسی داغ پنهان مرا کیست شمارد صائب؟ در دل سنگ شرر را نشمرده است کسی - صائب تبریزی ...
ادامه مطلب
به خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق صفاي روي تو ، تقديم مي كنم ، با عشق درين سياهي و سردي بسان آتشگاه هميشه گرمم ، هميشه روشنم با عشق همين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد به جان دوست ، كه غمخوار دشمنم با عشق به دست بسته ام اي مهربان ، نگاه مكن كه بيستون را از پا در افكندم ، با عشق دواي درد بشر يك كلام باشد و بس كه من براي تو فرياد مي زنم : با عشق فريدون مشيري ...
ادامه مطلب