
تزریق میکنم بدنت را به روح شهر تا آسمان خانه به اندازه سِر شود باید مرا بغل بکنی سمتِ کشورت یک روز قبل از اینکه زمین منفجر شود بانوی عطسه های زمین در زمان ِصفر بازار قتل هر چه ستاره ست سکه شد آتش زدند آینه را بشکه های نفت این غول در چراغ خودش تکه تکه شد بانوی ورد های پراکنده در اتاق آغوش باز پنجره ها رنگ ِ غم شدند صدها کتاب شعر سرودم برای تو اما تمام فاحشه ها عاشقم شدند با باد می وزد به جنوبی ترین جهت تصویر رقص سوتینت روی بند رخت در خواب من زنی رحمش را برید و بعد اعدام کرده بود خودش را درون تخت بانوی اکتشاف فراورده های نفت بانوی واژگانه ی فرهنگِ بی لغت بانوی پاچه پا...
ادامه مطلب
می روم حسرت دریای مرا دفن کنید اهل دیـــروزم و فردای مرا دفـن کنید لـحدم را بگذارید بــــه روی لـحدم شـال ابریشم لیلای مرا دفن کنید ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند وقت تنـــگ است بخـــــارای مرا دفن کنید صخره ام،صخره که دلتا شده از سیلی رود دل که خـوب است فقط "تا"ی مرا دفن کنید تا پر از روسری و سیب شود شهر شما زیــــر این خاک غــزل های مرا دفن کنید حامد عسکری ...
ادامه مطلب
به سویم با لب خشک آمدی، با چشم تر رفتی حلالم کن که از سرچشمه ی من تشنه تر رفتی میان دلبران پابندی مهرت سرآمد بود چه ها دیدی که با دل آمدی اما به سر رفتی مگر با کوه خویشاوندیِ دیرینه ای داری؟ که هرچه بیشتر سویت دویدم، پیشتر رفتی تو را همشیره ی مهتاب می دانم که ماه آسا به بالینم سر شب آمدی وقت سحر رفتی تو با باد شمالی نسبتی داری؟ که همچون او رسیدی بی صدا از راه دور و بی خبر رفتی اسیرت کرده بودم فکر می کردم که عشق است این قفس را باز کردم دانه بگذارم که در رفتی تو مرغ نوپری، زود است جلد بام من باشی خدا پشت و پناهت باد اگر بی من سفر رفتی علیرضا بدیع ...
ادامه مطلب
باز کن پنجره ها را ، که نسیم روز میلاد اقاقیها را &nb...
ادامه مطلب
چه میکنی؟ چه میکنی؟ درین پلید دخمه ها سیاهها ، کبودها بخارها و دودها ؟ ببین چه تیشه میزنی به ریشه ی جوانیت به عمر و زندگانیت به هستیت ، جوانیت تبه شدی و مردنی به گورکن سپردنی چه می کنی ؟ چه می کنی ؟ چه می کنم ؟ بیا ببین که چون یلان تهمتن چه سان نبرد می کنم اجاق این شراره را که سوزد و گدازدم چو آتش وجود خود خموش و سرد می کنم که بود و کیست دشمنم ؟ یگانه دشمن جهان هم آشکار ، هم نهان همان روان بی امان زمان ، زمان ، زمان ، زمان سپاه بیکران او دقیقه ها و لحظه ها غروب و بامدادها گذشته ها و یادها رفیقها و خویش...
ادامه مطلب
دست تو باز می کند پنجره های بسته را هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم آینه قدیمی غبار غم نشسته را پنجره بیقرار تو ، کوچه در انتظار تو تا که کند نثار تو ،لاله دسته دسته را شب به سحر رسانده ام ،دیده به ره نشانده ام گوش به زنگ مانده ام ،جمعه عهد بسته را این دل صاف کم کٍمک شدست سطحی از ترک آه ! شکسته تر مخواه ،آینة شکسته را سهیل محمودی ...
ادامه مطلب
با من مدارا کن خسته خودخواه بی شکیب از این جهان فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند با من مدارا کن! بعدها... دلت برایم تنگ خواهد شد... سید علی صالحی ...
ادامه مطلب
به دنیا ظلم کن اما نه با من بگیر آنقدر محکم در بغل دلبسته ی خود را که در بر دارد انگاری هلویی هسته ی خود را صلات ظهر هم باشد، شبم آغاز خواهد شد به محض اینکه می بندی دو چشم خسته ی خود را شدم چون آینه محو وجود بی مثال تو بیا در من ببین شخصیت بر جسته ی خود را تمام عمر مثل سایه دنبال خودم بودم چطور از من جدا کردی من وابسته ی خود را؟ گره روی گره افتاده وا کن اخم هایت را نکش در هم دو ابروی به هم پیوسته ی خود را به دنیا ظلم کن اما نه با من که خودی هستم که چاقو می برد هر چیزی الا دسته ی خود را جواد منفرد ...
ادامه مطلب