
بوسه از کنج لب یار نخورده است کسی ره به گنجینه اسرار نبرده است کسی من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟ اینقدر صبر به عاشق نسپرده است کسی لب نهادم به لب یار و سپردم جان را تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی ریزش اشک مرا نیست محرک در کار دامن ابر بهاران نفشرده است کسی آب آیینه ز عکس رخ من نیلی شد اینقدر سیلی ایام نخورده است کسی غیر از آن کس که سر خود به گریبان برده است گوی توفیق ازین عرصه نبرده است کسی داغ پنهان مرا کیست شمارد صائب؟ در دل سنگ شرر را نشمرده است کسی - صائب تبریزی ...
ادامه مطلب
تو می دانی چه دردی می کشیدم از تبَر بودن؟؟ {تَنت از چوب..اما بابتِ سَر، در به در بودن} گناهش چیست تُنگی، عاشقِ ماهی شود اما... تمامِ عمر،ماهی از وجودش بی خبر بودن؟؟ چه می کردی،اگر یک عمر گلدانی شوی اما... تمامِ فکرِ گل از باغ و باران شعله ور بودن؟؟ گمانم شاعر و آئینه همزادند...امّا شعــر... چه می شد یک دو خط، از حسِّ جیوه باخبر بودن؟؟ نمی دانم!..نمی دانم که می دانی؟!..ولی حس کن چه حـــالی دارد از نادیده هــم... نادیده تر بودن؟! خیالی نیست. "خورشیدی" . بتاب و حکمرانی کن. که عـــادت کرده ام خورشید را، بالایِ سَر بودن. هوا خوبست! من خوبم! و اینجا آسمان آبیست! نگو دیوانه ام ! سختست دردِ کور و کــر بودن. غـــزل سهرابی ...
ادامه مطلب
سه شنبه سه شنبه؛ چرا تلخ و بی حوصله؟ سه شنبه؛ چرا این همه فاصله؟ سه شنبه؛ چه سنگین! چه سرسخت؛ فرسخ به فرسخ! سه شنبه خدا کوه را آفرید... قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
دست تو باز می کند پنجره های بسته را هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم آینه قدیمی غبار غم نشسته را پنجره بیقرار تو ، کوچه در انتظار تو تا که کند نثار تو ،لاله دسته دسته را شب به سحر رسانده ام ،دیده به ره نشانده ام گوش به زنگ مانده ام ،جمعه عهد بسته را این دل صاف کم کٍمک شدست سطحی از ترک آه ! شکسته تر مخواه ،آینة شکسته را سهیل محمودی ...
ادامه مطلب
من به یک احساس خالی دلخوشم من به گل های خیالی دلخوشم در کنار سفره اسطوره ها من به یک ظرف سفالی دلخوشم مثل اندوه کویر و بغض خاک با خیال آبسالی دلخوشم سر نهم بر بالش اندوه خویش با همین افسرده حالی دل خوشم در هجوم رنگ در فصل صدا با بهار نقش قالی دلخوشم آسمانم: حجم سرد یک قفس با غم آسوده بالی دلخوشم گرچه اهل این خیابان نیستم با هوای این حوالی دلخوشم سهیل محمودی ...
ادامه مطلب
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی آرامش پس از شب توفان من تویی حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح زیباترین بهانه ایمان تویی احساسهایی از متفاوت میان ماست آباد از توام من و ، ویران من تویی آسان نبود گرد همه شهر گشتنم آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز در سینه من ، آتش پنهان من تویی هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم رمز طلسم بسته چشمان من تویی هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است تنهای من ! نهایت عرفان من تویی سهیل محمودی ...
ادامه مطلب
گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده ام عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام تو : نهایت تمام قله های دوردست من : کسیکه عشق را به قله ها رسانده ام هر شب از هزار و یک شبی که با تو بوده ام دامنی ستاره پیش پای تو فشانده ام گرچه من سرم برای عشق درد می کند با وجود این , تو را به دردسر کشانده ام دامن تمام ابرهای دوردست را با هوای آفتاب روی تو تکانده ام گرچه آسمان تمام هستی مرا گرفت بر لبم به خاطر تو شکوه ای نرانده ام خوب من ! به جان آینه, به چشم تو , قسم یک دل زلال در برابرت نشانده ام حرف آخرم : همین که با تمام شاعریم غیر تو ، برای هیچکس غزل نخوانده ام ! سهیل محمودی ...
ادامه مطلب
از آسمان ابري ام تقدير مي بارد يعني - دل من سرنوشت مبهمي دارد دستم - که عمري بي طرف بود - از تو ،بعد از اين دیگر نمي خواهد که آسان دست بردارد ... مانند من - در رفتن و ماندن - دو دل هستي آري،تو هم ، بي من دلت طاقت نمي آرد من کوچه تنهايم ، اما در سکوت من تنها تو هستي آنکه بايد گام بگذارد چشمان اين کوچه ،همه شب کهکشان ها را پيش خودش ، راه عبور تو مي انگارد اين کوچه - گرچه کوچه اي بن بست و بي عابر - مي خواهد اما ، خويش را در دست تو بسپارد : تا بلکه لحظه لحظه اندوه خود را نيز با انعکاس گام هر گام تو بشمارد سهیل محمودی ...
ادامه مطلب