
این شعر شاید شعر تلخ آخرین باشد بگذار این هـم سهم یار نازنیـــن باشد ای یار شاید صبــــح فردا پـای یک دیوار افتاده نعش سرخ من روی زمین باشد بگذار پس دست تهی از حاصلم امشب در بـــاغ لیمــو و ترنجت میوه چین باشد تو آفریدی شعرهایم را به یک لبخند این آفرینش لایـــق صد آفــرین باشد من در دهان زخــــم هایــــم عشق ورزیدم ترکیب زخم و عشق – آری – بهترین باشد آزاده تر از ســرو بــودم در مسیـر بـــاد شاید لج این بادها هم از همین باشد * حالا نشسته روبرویـــــم جوخــــه ی آتش شاید خدا می خواست پایانم چنین باشد! - محمدرضا حسینی مود ...
ادامه مطلب
کسی به فکر گل ها نیست کسی به فکر ماهی ها نیست کسی نمی خواهد باورکند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست . حیاط خانهٔ ما تنهاست حیاط خانهٔ ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می کشد و حوض خانهٔ ما خالی است ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک می افتد و از میان پنجره های پریده رنگ خانهٔ ماهی ها شب ها صدای سرفه می آید حیاط خانهٔ ما تنهاست . پدر میگوید : ( از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خود را بردم و کار...
ادامه مطلب
مادر نمــای قــدرت دنیـــای خلقـــت است مادر به مـا ز ایــزد یکتــا فضیـــلت است فـردوس را بــــه زیر قدمهـــاش مانده رب کـو را مقــام، بعــد خـــدا در عبـادت است تا دیده ام به روی جهان باز شد، زشوق لبخند مهربان تو جا در تنم دمید فریاد حاجتم چو برون آمد از گلو دست نوازش تو به فریاد من رسید ...
ادامه مطلب
«شعر روز مادر» تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ، ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه چون ماهِ رویا آفرین ناز بر افلاک اختر داشتن چون صبا در مزرع سبز فلک بال در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمانی یافتن شوکت و فر سکندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن بر تو ارزانی که ما را خوش تر است لذت یک لحظه مادر داشتن ! فریدون مشیری ...
ادامه مطلب
«شعر روز مادر» مادرم ای بهتر از فصل بهار مادرم روشن تر از هر چشمه سار مادرم ای عطر ناب زندگی مادرم ای شعله ی بخشندگی مادرم ای حوری هفت آسمان مادرم ای نام خوب و جاودان مادرم ای حس خوب عاشقی مادرم خوشتر ز عطر رازقی مادرم ای مایه ی آرامشم مادرم ای واژه ی آسایشم مادرم ای جاودان در قلب من مادرم ای صاحب این جسم و تن مادرم می خواهمت تا فصل دور مادرم پاینده باشی پر غرور مادرم روزت مبارک ناز من مادرم تنها تویی آواز من ...
ادامه مطلب
«شعر روز مادر» مادر است چشم و چـــــراغ زندگی مادر است سرچشــــــمه آزادگی مادر است تصویر عشق و عاشقان مادر است نقـــــــــش بلند جاودان ****شعر روز مادر**** مادر است مقصــود هست و بود ما مادر است بالاترین موجــــــــودِ ما مادر است آمـــــــــــــوزگار معرفت مادر است یک عالمـــی از موهبت ****شعر روز مادر**** مادر است در مهــــــربانی بی مثل مادر است مهــر و وفایش یک بغل شاعر: سید مصطفی سائس ...
ادامه مطلب
«شعر روز مادر» مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر ****شعر روز مادر**** ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر مهر است سراسر وجودش تــا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر ****شعر روز مادر**** هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد &n...
ادامه مطلب
شاید این را شنیده ای که زنان در دل « آری » و « نه » به لب دارند ضعف خود را عیان نمی سازند رازدار و خموش و مکارند آه ، من هم زنم ، زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال فروغ فرخزاد ...
ادامه مطلب
هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ گویی بهشت آمده از آسمان فرود دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود ملک الشعرای بهار ...
ادامه مطلب
شعری از قیصر امین پور برای دخترش بوی بهار می شنوم از صدای تو نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو ای صورت تو آیه و آیینه خدا حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر آورده ام که فرش کنم زیر پای تو رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو &n...
ادامه مطلب
بر دل من گشت عشق نیکوان فرمانروا اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرین تا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا مهربان بودم، به جان خود شدم نامهربان پارسا بودم، به کار دین شدم ناپارسا شد دژم جان من از نیرنگ آن چشم دژم شد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمد کش برآید جاودان برگ و بر از رنج و عنا تن اسیر عشق اگرکردم غمی گشتم غمی دل به دست یار اگر دادم خطا کردم خطا چاره ی خود را ندانم من بهعشق اندرکنون بند...
ادامه مطلب