
هرچه آيينه به توصيف تو جان كند نشد آه، تصوير تو هرگز به تو مانند نشد گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم به پريشانى گيسوى تو سوگند نشد خاطرات تو و دنياي مرا سوزاندند تا فراموش شود ياد تو هرچند نشد من دهان باز نكردم كه نرنجي از من مثل زخمى كه لبش باز به لبخند نشد دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند بلكه چون برده مرا هم بفروشند نشد u202bفاضل نظریu202c ...
ادامه مطلب
پلــنگ سنگـــی دروازه های بسته شهرم مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن تو تلخــی شراب کهنـــه ای من تلخــــی زهرم مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم یکـی از سنگ های کوچک افتاده در نهــرم کسی را که برنجاند تو را، هرگز نمی بخشم تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من پلــنگ سنگــی دروازه های بسته شهــرم فاضل نظری ...
ادامه مطلب
گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست ای اجل! مهمان نوازی کن کـــه دیگر تاب نیست بین ماهـی های اقیـانـوس و ماهـی هــای تُنگ هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جزآب نیست زورق ِ آواره ! در زیبـــایـــی ِ دریــــــا نمـــان این هم آغوشی جدا از غفلت گرداب نیست ما رعیت ها کجـــا محصول باغستان کجــــا؟ روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست ای پلنـگ از کــــوه بالا رفتنت بیهوده است از کمین بیرون مزن،امشب شب مهتاب نیست در نمازت شعر می خوانی و می رقصی،دریغ! جای این دیوانگــی ها گوشه محـــراب نیست گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟ گوهری مانند مرگ اینقدر هم نایاب نیست!... فاضل نظری ...
ادامه مطلب
من حسادت میکنم حتی به تنها بودنت من به فرد رو به رویی، لحظهی خندیدنت من به بارانی که با لذت نگاهش میکنی یا نسیمی که رها میچرخد اطراف تنت ... من حسادت میکنم حتی به دست گرم آن، شال خوشرنگی که میپیچد به دور گردنت وقتی انگشتان تو در گیسوانت میدود من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ... اینکه چیزی نیست ،گاهی دل حسادت کرده به عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت من حسادت میکنم حتی به قلب دشمنت کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه پلکهایش روی هم میرفت وقت دیدنت - الهام نظری ...
ادامه مطلب
به نسيمی همه راه به هـــم می ريزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ريزد؟ سنگ در برکه مـی اندازم و مـــی پندارم با همين سنگ زدن، ماه به هم می ريزد عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است گاه مــی ماند و ناگاه بــــه هـــــم مــــی ريزد آن چه را عقل به يک عمر به دست آورده است عشق يک لحظه کــــــوتاه به هــــــــم می ريزد آه، يک روز همين آه تــــــو را می گيرد گاه يک کوه به يک کاه به هم می ريزد فاضل نظری ...
ادامه مطلب