
از خـــــوابِ چشمهای تو تا صبح می پَرَم ایــــن روزها هوای تــــو افتــــاده در سرم هر سایه ای کـــه بگذرد از خلوتم...تویی افتاده ای به جــــــان غـــــزل های آخرم گاهی صــــدای روشنت از دور می وَزَد گاهــی شبیه مـــــاه نشستــی برابرم یا رو بـــه روی پنجـــــــره ام ایستاده ای پاشیده عطـــــــر پیرهنت روی بستـــرم گاهی میان چــــــادرِ گلـدارِ کودکی ت باران گرفتــــه ای سرِ گلدانِ پـــرپــــرم مثل "پری" در آینه ها حــرف می زنی جز آه...هرچه گفته ای از یاد می برم نزدیکِ صبـــــح، کُنـج اتاقـــم نشسته ای لبخند می زنی و من از خواب می پرم...! اصغر معاذی ...
ادامه مطلب
تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی دو تا پرنده که از پشت بام می افتند دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی- « شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن » « دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ » نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟ دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی- که لیز می شود از بوسه های غمگینت تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی _ فاطمه اختصاری ...
ادامه مطلب
با دلم سر سخت شو ... تا می توانی سخت تر مـــی شود دل کندنــــم با مهربانـــــی سخت تر من که می دانم خدا بی آنکه مبعوثم کند دائما می گیرد از من امتحانــی سخت تر زندگی را باختـم در این قمار اما هنوز حاضرم حتی بپردازم زیانی سخت تر هیچ فکرش را نمی کردم که بعد از رفتنت بگذرند این لحظه ها آنی به آنی سخت تر سخت بار آورده این دنیا مــرا امـــا چــــــه سود می شود جان کندنم با سخت جانی سخت تر آه ! می آورد رستـــم، هم در این پیکار کم پیش پایش بود اگر هر بار خوانی سخت تر - الهام دیداریان ...
ادامه مطلب
پلــنگ سنگـــی دروازه های بسته شهرم مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن تو تلخــی شراب کهنـــه ای من تلخــــی زهرم مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم یکـی از سنگ های کوچک افتاده در نهــرم کسی را که برنجاند تو را، هرگز نمی بخشم تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من پلــنگ سنگــی دروازه های بسته شهــرم فاضل نظری ...
ادامه مطلب
چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من دستی به التماس به سمت پریده هاست از عشق او بترس غزل مجلسش نرو امروز میهمانی یوسف ندیده هاست حامد عسکری ...
ادامه مطلب
می شود تنهایی بچگی کرد تنهایی بزرگ شد تنهایی زندگی کرد تنهایی مُرد ولی قهوه ی غروب های دلگیر جمعه را که نمی شود تنهایی خورد مریم نوابی نژاد ...
ادامه مطلب
من حسادت میکنم حتی به تنها بودنت من به فرد رو به رویی، لحظهی خندیدنت من به بارانی که با لذت نگاهش میکنی یا نسیمی که رها میچرخد اطراف تنت ... من حسادت میکنم حتی به دست گرم آن، شال خوشرنگی که میپیچد به دور گردنت وقتی انگشتان تو در گیسوانت میدود من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ... اینکه چیزی نیست ،گاهی دل حسادت کرده به عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت من حسادت میکنم حتی به قلب دشمنت کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه پلکهایش روی هم میرفت وقت دیدنت - الهام نظری ...
ادامه مطلب
آرزوهایت بلند بود دست های من کوتاه تو نردبان خواسته بودی من صندلی بودم با این همه فراموشم مکن وقتی که بر صندلیِ فرسوده ات نشسته ای و به ماه فکر می کنی - حافظ موسوی ...
ادامه مطلب
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم بیا ای چشمِ روشن بین که خورشیدی عجب زادم چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم سزد کز خونِ من نقشی بر آرد لعلِ پیروزت که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم به جز دامِ سرِ زلفت که آرامِ دلِ سایه ست به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم - هوشنگ ابتهاج ...
ادامه مطلب
دیری است که دل، آن دل دلتنگ شدنها بیدغدغه تن داده به این سنگ شدنها آه ای نفسِ از نفس افتاده، کجا رفت؟ در نای نی افتادن و آهنگ شدنها کو ذوق چکیدن ز سرانگشت جنون، کو؟ جاری به رگ سوختۀ چنگ شدنها زین رفتن کاهل چه تمنّای فتوحی؟ تیمور نخواهی شد از این لنگ شدنها پای طلبم بود و به منزل نرسیدم من ماندم و فرسودۀ فرسنگ شدنها - ساعد باقری ...
ادامه مطلب
ای تمام شعرهایت مثل دریا خواندنی خاطراتت در دلم مانند رؤیا ماندنی! چهره ات در پرتو آیینه ها بس دیدنی گیسوانت در مسیرِ بادها رقصاندنی از کمانِ ابروانت هر زمان تیری رها آهوانِ چشم هایت ناگهان ترساندنی! چشمه ها در جست وجو از کوه ها جاری شدند سنگ هم در دوری از دیدارِ تو گریاندنی هست از آیینه، ذاتِ صاف تو شفّافتر از خیالِ آه حتّی قلب تو رنجاندنی! ماندنی تر از همه در قلب من تنها تویی در میان این همه تصویرهای ماندنی! دکتر یدالله گودرزی ...
ادامه مطلب
ما هر دوتا دونیمه ی سیبیم مثل هم در ازدحام کــوچـه غــــریبیم مثل هم من در تومی شکوفم وتودر هوای من آئیــنه ایم هـــر دو عجیبـیم مثل هم بـا آبشار گــریــــه از آن ارتفــاع درد کوهیم صخره صخره شکیبیم مثل هم من با توان چشم تـو تکثیر می شوم با این حساب جمع وضریبیم مثل هم آئینه ای بگیــر و خودت را نــگاه کن ما هردوتا دونیمه ی سیبیم مثل هم سید محمد رضا هاشمی زاده ...
ادامه مطلب
برایت آرزوهای ساده می کنم آرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببینی و صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی، پنجره اتاقت را باز کنی و هنگامی که چایت را می نوشی آفتاب روی گونه ات بنشیند. آرزو می کنم به کسی که دوستش داری بگویی، دوستت دارم. آرزو می کنم کتاب های خوب بخوانی، آهنگ های خوب گوش کنی، عطر های خوب ببویی، با آدم های خوب حرف بزنی و فراموش نکنی که هیچ وقت دیر نیست بودن چیزی که دوست داری باشی! ...
ادامه مطلب
باز کن پنجره ها را ، که نسیم روز میلاد اقاقیها را &nb...
ادامه مطلب
هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ گویی بهشت آمده از آسمان فرود دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود ملک الشعرای بهار ...
ادامه مطلب
شیرین شکر ، ای نازنین شیرین سخن ای نکته بین سازی بزن چیزی بگو فصل بهاران آمده .. گل خنده کرد بر شاخه ها سبزینه پوشان ساقه ها از شوق روی او کنون بلبل به بستان آمده .. مستم کنون از بوی او چون سیر دیدم روی او چنگی نواز ای مطربا یارم به مهمان آمده … من مست رخسارش شدم مجنون و بیمارش شدم ساقی بده جامی دگر کو جان جانان آمده … بر دف زنید ای عاشقان نو گشته اینک حالمان آواز شادی سر دهید چون ماه تابان آمده . . چون جلوه ای دیدم ازو آواره ام در کوی او فارغ از این عالم شدم خالی زهر ماتم شدم عطر خوشش در جان من مستم به عطر و بوی او . مژده دهید ای عاشقان بر دف زنید ای همرهان باد صب...
ادامه مطلب
اگرچه بین من و تو هنوز دیوار است ولی برای رسیدن بهانه بسیار است بر آن سریم کزین قصه دست برداریم مگر عزیز من! این عشق دست بردار است؟ کسی به جز خودم ای خوب من، چه می داند که از تو، از تو بریدن چقدر دشوار است مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم نمی شود به خدا، پای عشق در کار است تو از سلاله ی سوداگران کشمیری که شال ناز تو را شاعری خریدار است در آستانه ی رفتن، در امتداد غروب دعای من به تو تنها خدانگهدار است کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد که در گزینش این انتخاب ناچار است همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد برای خاطره هایی که زیر آوار است محمد سلمانی ...
ادامه مطلب
سراپا اگر زرد و پژمردهایم ولی دل به پاییز نسپردهایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترکخوردهایم اگر داغ دل بود، ما دیدهایم اگر خون دل بود، ما خوردهایم اگر دل دلیل است، آوردهایم اگر داغ شرط است، ما بردهایم اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گُردهایم گواهی بخواهید، اینک گواه همین زخمهایی که نشمردهایم دلی سر بلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر بردهایم ...
ادامه مطلب
من سالهای سال مُردم تا اینکه یک دم زندگی کردم تو می توانی یک ذره یک مثقال مثل من بمیری؟ قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
بر دل من گشت عشق نیکوان فرمانروا اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرین تا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا مهربان بودم، به جان خود شدم نامهربان پارسا بودم، به کار دین شدم ناپارسا شد دژم جان من از نیرنگ آن چشم دژم شد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمد کش برآید جاودان برگ و بر از رنج و عنا تن اسیر عشق اگرکردم غمی گشتم غمی دل به دست یار اگر دادم خطا کردم خطا چاره ی خود را ندانم من بهعشق اندرکنون بند...
ادامه مطلب