
پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام ی...
ادامه مطلب