
این شعر شاید شعر تلخ آخرین باشد بگذار این هـم سهم یار نازنیـــن باشد ای یار شاید صبــــح فردا پـای یک دیوار افتاده نعش سرخ من روی زمین باشد بگذار پس دست تهی از حاصلم امشب در بـــاغ لیمــو و ترنجت میوه چین باشد تو آفریدی شعرهایم را به یک لبخند این آفرینش لایـــق صد آفــرین باشد من در دهان زخــــم هایــــم عشق ورزیدم ترکیب زخم و عشق – آری – بهترین باشد آزاده تر از ســرو بــودم در مسیـر بـــاد شاید لج این بادها هم از همین باشد * حالا نشسته روبرویـــــم جوخــــه ی آتش شاید خدا می خواست پایانم چنین باشد! - محمدرضا حسینی مود ...
ادامه مطلب
دو باره داغ کرده ام برای من غزل بگو بپاش دل در آسمان از عشق با زُحل بگو شراب تلخ دور کن دو جام مثنوی بده دو بیت از سحر بخوان سه مصرع از عسل بگو ستاره را سه تار کن بزن به سیم آخرش دو قطعه از قمر بخوان سپیدی از عمل بگو نوای دل سه گاه شد بیا و شور تازه کن ترانه از ابد بخوان حکایت از ازل بگو در آسمان ترین زمین طلوع می کنی یقین سپیده را خمار کن از عشق بی بدل بگو سحر شد از سرم ببر خماری شبانه را پیاله ای مَثل بریز از عشق بی دغل بگو دوباره آسمان تهی زمین پر از خدا شده بیا و بار دیگر از خدای لم یزل بگو «وصال»! در هوای شب سپیده را صدا بزن بگیر دف به کف بزن سبد سبد غزل بگو ...
ادامه مطلب
دلم برای خودم تنگ می شود اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ می شود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟ اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم من آن زلال پرستم، درآب گند زمان که فکر صافی آبی چنین لجن بودم غریب بودم و گشتم غریب تر، اما: دلم خوش است که در غربت وطن بودم محمدعلی بهمنی ...
ادامه مطلب
به سویم با لب خشک آمدی، با چشم تر رفتی حلالم کن که از سرچشمه ی من تشنه تر رفتی میان دلبران پابندی مهرت سرآمد بود چه ها دیدی که با دل آمدی اما به سر رفتی مگر با کوه خویشاوندیِ دیرینه ای داری؟ که هرچه بیشتر سویت دویدم، پیشتر رفتی تو را همشیره ی مهتاب می دانم که ماه آسا به بالینم سر شب آمدی وقت سحر رفتی تو با باد شمالی نسبتی داری؟ که همچون او رسیدی بی صدا از راه دور و بی خبر رفتی اسیرت کرده بودم فکر می کردم که عشق است این قفس را باز کردم دانه بگذارم که در رفتی تو مرغ نوپری، زود است جلد بام من باشی خدا پشت و پناهت باد اگر بی من سفر رفتی علیرضا بدیع ...
ادامه مطلب
یا نقشه ی راهی برای فردسردرگم بیاور یا که برای زوج های یخ زده هیزم بیاور من باخودم قهرم مراباریشه هایم آشتی ده یا یک نشان از نیمه ای که کرده بودم گم بیاور تا می توانی حامی این دست های پینه بسته دارو برای دردهای مزمن مردم بیاور درخشکسالی سفره ی ما بوی نان رابرده از یاد وقتی که می آیی برایم بافه ای گندم بیاور سوغات هرکس را به دلخواه خودت اما برایم انگشتری را بانگین گوهر قلزم بیاور می خواهم امشب با خیال روی تو خلوت نمایم لطفن برای من شراب کهنه را باخم بیاور این راه را هرگز نپیموده کسی با هوشیاری یک اطلس از میخانه ها تا مقصدهفتم بیاور چون کوچه ی تنگ تعلق ختم می گردد به بن بست آزاد راه مکه تا طوست زراه قم بیاور محمد علی ساکی ...
ادامه مطلب
ما هر دوتا دونیمه ی سیبیم مثل هم در ازدحام کــوچـه غــــریبیم مثل هم من در تومی شکوفم وتودر هوای من آئیــنه ایم هـــر دو عجیبـیم مثل هم بـا آبشار گــریــــه از آن ارتفــاع درد کوهیم صخره صخره شکیبیم مثل هم من با توان چشم تـو تکثیر می شوم با این حساب جمع وضریبیم مثل هم آئینه ای بگیــر و خودت را نــگاه کن ما هردوتا دونیمه ی سیبیم مثل هم سید محمد رضا هاشمی زاده ...
ادامه مطلب
اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است ولی برای رسیدن بهانه بسیار است بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند کـــه از تــــو – از تو بریدن چقدر دشوار است مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است تـــو از سلاله ی سوداگران کشمیری که شال ناز تورا شاعری خریدار است در آستانـــه رفتـــن در امتداد غــــروب دعای من به تو تنها خدا نگهدار است کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد کـــه در گزینش این انتخـــاب ناچـــار است همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد برای خاطره هایـــی کــه زیرآوار است محمد سلمانی ...
ادامه مطلب
اگرچه بین من و تو هنوز دیوار است ولی برای رسیدن بهانه بسیار است بر آن سریم کزین قصه دست برداریم مگر عزیز من! این عشق دست بردار است؟ کسی به جز خودم ای خوب من، چه می داند که از تو، از تو بریدن چقدر دشوار است مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم نمی شود به خدا، پای عشق در کار است تو از سلاله ی سوداگران کشمیری که شال ناز تو را شاعری خریدار است در آستانه ی رفتن، در امتداد غروب دعای من به تو تنها خدانگهدار است کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد که در گزینش این انتخاب ناچار است همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد برای خاطره هایی که زیر آوار است محمد سلمانی ...
ادامه مطلب
خستهام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بیدلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بیهدف، بادهای بیطرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر ای نظارهی شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بینظیر! آیه آیهات صریح، سوره سورهات فصیح! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بیامان مثل لحظههای وحی، اجتنابناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر! این تویی در آن طرف، پشت میلهها رها این منم در این طرف، پشت میلهها اسیر دست خستهی مرا، مثل کودک...
ادامه مطلب
هی رها می شوم و باز گرفتار خودم همه از دشمن خود خسته، من از یار خوم جنگ با خویش به تحریک کسی بود که رفت غم نمی خوردم اگر بود به اصرار خودم همه را بدرقه کردند و سلامت گفتند چشم هایی که نبودند عزادار خودم کیست با این منِ دنیازده همراز شود؟ غیر از آئینه کسی نیست سزاوار خودم نوحم و می رسد این بار به من نیز، عذاب کشتی ام بس که فرو رفته در افکار خودم مثل یک عقربه ی کوچک بی خواب شدم می روم هر شب و هر روز به دیدار خودم چهره ام مثل دلم پیر نمی شد این طور من نبودم اگر این قدر طلبکار خودم عشق فهمید بعید است مقید شدنم که مرا زود فرستاد پی کار خودم u202bمحمد مهدی نورقربانیu202c ...
ادامه مطلب
می خواستم چشمهای تو را ببوسم تو نبودی، باران بود رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت و گو گفتم: تو ندیدیش...!؟- و چیزی، صدایی... صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد، گفت: نامش را بگو تا جستجو کنیم نفهمیدم چه شد که باز یکهو و بی هوا، هوای تو کردم دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید گفتم: شوخی کردم به خدا می خواستم صورتم از لمسِ لذیذِ باران فقط خیسِ گریه شود ورنه کدام چشم کدام بوسه کدام گفت و گو...!؟ من هرگز هیچ میلی به پنهان کردنِ کلماتِ بی رویا نداشته ام سید علی صالحی ...
ادامه مطلب
با من مدارا کن خسته خودخواه بی شکیب از این جهان فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند با من مدارا کن! بعدها... دلت برایم تنگ خواهد شد... سید علی صالحی ...
ادامه مطلب
ای لبت از هر چه باغ سیب، شیرین بیشتر / کِی به پایت میشود افتاد از این بیشتر؟! ترس دارم عاشقانت، مست و مجنونتر شوند / روبهروی خانهات بگذار پرچین، بیشتر! ماه؛ سیری چند! هر شب با وجودت ای پری / موج دریا میرود بالا و پایین، بیشتر! وصف آسانی ست... هر چه خندههایت کم شوند / شهر پیدا میکند شبگرد غمگین، بیشتر! آن بهاری که نسیم ات را ندارد بهتر است / هر شبِ عیدش ببارد برف سنگین، بیشتر! خواب دیدم «نیستی»! تعبیر آمد : میرسی / هر چه من دیوانه بودم، ابنسیرین، بیشتر! ( امیرعلی سلیمان...
ادامه مطلب