
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟ چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟ از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم ز...
ادامه مطلب
اين شكسته چنگ بي قانون رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير گاه گويي خواب مي بيند خويش را در بارگاه پر فروغ مهر طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت يا پريزادي چمان سرمست در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند روشنيهاي دروغيني كاروان شعله هاي مرده در مرداب بر جبين قدسي محراب مي بيند ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را مي سرايد شاد قصه ي غمگين غربت را هان، كجاست پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه؟ با شبان روشنش چون روز روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه با قلاع سهمگين سخت و ستوارش با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش ،سرد و بيگانه هان، كجاست ؟ پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب قرن ش...
ادامه مطلب
اين مرد خود پرست اين ديو، اين رها شده از بند مست مست استاده روبه روي من و خيره در منست گفتم به خويشتن آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟ مشتي زدم به سينه او، ناگهان دريغ آئينه تمام قد روبه رو شكست . حمید مصدق ...
ادامه مطلب
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه ام...
ادامه مطلب
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟ چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟ از دل اي آفت جان صبر توقع داري مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او درغمت شمه اي ازحال پريشان من است ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست اين بهشتي است كه درعالم امكان من است آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد داستاني است كه او عاشق دستان من است از عماد...
ادامه مطلب