
وقتی که آمدی آهسته در بزن تا نشنود دو گوش حریفان صدای عشق دل بشنود صدای تو ، بیداد می کند وقتی که آمدی در ، پشت سر مبند وقتی سلام تو را بشنود سکوت از دست می رود وانگه بهانه ات ، بگرفته دست غم از آن دری که تو آیی ، بدر رود دیگر مجال ماندن بغضی به خانه نیست گل می دهد برای تو آن بوته یاس خالیست خانه ، ولی من برای تو از روزگار دور در گوشه ای که نبیند نگاه غیر پنهان نموده کمی خاطرات خوش لبخند مانده کمی ، سهم چشم تو یک دم از این نفس ، که سلامی شود تو را امید را به یاد تو در کنج این دلم در گوشه ای که نشکندش سنگ روزگار ، پنهان نموده ام یک خرده جان ، که تو را هدیه می کنم ای مهربان من وقتی که آمدی آهسته نام مرا پشت در بگو ...
ادامه مطلب
داغی دست کسی آمد و درگیرم کرد آمد و از همۀ اهل جهان سیرم کرد . اولین بار خودش خواست که با او باشم آنقدَر گفت چنینم و چنان... شیرم کرد . مثل یک قلعه که بی برج و نگهبان باشد بر دلم سخت شبیخون زد و تسخیرم کرد . تا خبردار شد از قصّۀ وابستگی ام بر دلم مهر جنونی زد و زنجیرم کرد . به سرش زد که دلم را بفروشد، برود قصدش این بود که یک مرتبه تعمیرم کرد! . سنگی از قلب خودش کند و به پایم گره زد سنگدل رفت و ندانست زمینگیرم کرد . رفت و یک ثانیه هم پیش خودش فکر نکرد که چه با این دل "لامصّب" بی پیرم کرد... سونیا نوری ...
ادامه مطلب
شنیدستم که وقت برگریزان شد از باد خزان، برگی گریزان میان شاخهها خود را نهان داشت رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت بخود گفتا کازین شاخ تنومند قضایم هیچگه نتواند افکند سموم فتنه کرد آهنگ تاراج ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج قبای سرخ گل دادند بر باد ز مرغان چمن برخاست فریاد ز بن برکند گردون بس درختان سیه گشت اختر بس نیکبختان به یغما رفت گیتی را جوانی کرا بود این سعادت جاودانی ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند برفت از روی رونق بوستان را چه دولت بی گلستان باغبان را ز جانسوز اخگری برخاست دودی نه تاری ...
ادامه مطلب
دو دستم ساقه سبز دعایت گـل اشـکم نثـار خاک پایـت دلم در شاخه یاد تو پیچیـد چو نیلوفر شکفتـم در هوایت به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم زدیده خون به دامن می فشانم چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی نیستان را به آتش می کشانم به یادت ای چـراغ روشـن مـن ز داغ دل بسوزد دامـن مـن ز بس در دل گل یادت شکوفاست گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن همه شب خواب بینم خواب دیدار دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار تو خورشیدی و من شبنم چه سازم نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار سـری داریـم و سـودای غـم تـو پـری داریـم و پــروای غم تـو غمت از هر چه شادی دلگشاتـر دلـی داریـم و دریــای غم تـو قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
دست تو باز می کند پنجره های بسته را هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم آینه قدیمی غبار غم نشسته را پنجره بیقرار تو ، کوچه در انتظار تو تا که کند نثار تو ،لاله دسته دسته را شب به سحر رسانده ام ،دیده به ره نشانده ام گوش به زنگ مانده ام ،جمعه عهد بسته را این دل صاف کم کٍمک شدست سطحی از ترک آه ! شکسته تر مخواه ،آینة شکسته را سهیل محمودی ...
ادامه مطلب