
سه شنبه سه شنبه؛ چرا تلخ و بی حوصله؟ سه شنبه؛ چرا این همه فاصله؟ سه شنبه؛ چه سنگین! چه سرسخت؛ فرسخ به فرسخ! سه شنبه خدا کوه را آفرید... قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟ همه ی حرف دلم با تو همین است که "دوست" چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار بر چشم تمنا بزنم یا نزنم؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟ قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
ای روزهای خوب که در راهید ! ای جاده های گمشده در مه ! ای روزهای سخت ادامه ! از پشت لحظه ها به در آیید ! ای روز آفتابی ! ای مثل چمشهای خدا آبی ! ای روز آمدن ! ای مثل روز آمدنت روشن ! این روزها که می گذرد ، هر روز در انتظار آمدنت هستم ! اما با من بگو که آیا ، من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟ قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
خدایا یک نفس آواز! آواز! دلم را زنده کن! اعجاز! اعجاز! بیا بال و پر ما را بیاموز به قدر یک قفس پرواز پرواز! قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
خستهام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بیدلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بیهدف، بادهای بیطرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر ای نظارهی شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بینظیر! آیه آیهات صریح، سوره سورهات فصیح! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بیامان مثل لحظههای وحی، اجتنابناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر! این تویی در آن طرف، پشت میلهها رها این منم در این طرف، پشت میلهها اسیر دست خستهی مرا، مثل کودک...
ادامه مطلب
خارها خوار نیستند شاخه های خشک چوبه های دار نیستند میوه های کال کرم خورده نیز روی دوش شاخه بار نیستند پیش از آنکه برگ های زرد را زیر پای خویش ،سرزنش کنی خش خشی به گوش میرسد: برگهای بی گناه، با زبان ساده اعتراف میکنند خشکی درخت از کدام ریشه آب می خورد! قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
سایه این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟ دریای درد کیست کــه در چـــاه می رود؟ این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم بیـــم خسوف و تیـرگـــی مـــاه می رود گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است یک لحظه مکث کرده ، به اکــراه می رود آبستن عزای عظیمی است کاین چنین آسیـمه سر نسیـــم سحــرگاه می رود امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان یا آفتـــاب روی زمیـــن راه مـی رود؟ در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟ گویـــا دلــی بـــه مقصد دلــخواه می رود دارد ســر شکافتـن فــرق ِ «آفتــــــاب» آن سایه ای که در دل شب راه می رود قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
با تو ام ای لنگر تسکین! ای تکان های دل! ای آرامش ساحل! با تو ام ای نور! ای منشور! ای تمام طیف های آفتابی! ای کبودِ ارغوانی! ای بنفشابی! با تو ام ای شور ای دل شوره شیرین! با تو ام ای شادی غمگین! با تو ام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هر چه هستی باش! ای کاش… نه،جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش! قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا ! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند ؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد ! * * * وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها... هر روز بی تو روز مبادا است ! قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد چشم تو به زیبایی خود شیفتهتر شد همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد با عشق بگو سر به سر دل نگذارد طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد گفتیم دمی با غم تو راز نهانی عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد سوز جگرم سوخته دامان دلم را آهی که کشیدیم در آیینه اثر کرد یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد بیصبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد باید به میانجی گری یک سر مویت فکری به پریشانی احوال بشر کرد قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
خوشا از دل نم اشکی فشاندن به آبی آتش دل را نشاندن خوشا زان عشقبازان یاد کردن زبان را زخمه فریاد کردن خوشا از نی، خوشا از سر سرودن خوشا نی نامه ای دیگر سرودن نوای نی نوایی آتشین است بگو از سر بگیرد، دلنشین است نوای نی، نوای بی نوایی است هوای ناله هایش، نینوایی است نوای نی دوای هر دل تنگ شفای خواب گل، بیماری سنگ قلم، تصویر جانگاهی است از نی علم، تمثیل کوتاهی است از نی خدا چون دست بر لوح و قلم زد سر او را به خط نی رقم زد دل نی ناله ها دارد از آن روز از آن روز است نی را ناله پر سوز چه رفت آن روز در اندیشه ی نی که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟ سری سرمست شور و بی قراری چو مجنون در هوای نی سواری پر از عشق نیستان سینه ی او غم غربت، غم دیرینه ی او غم نی ب...
ادامه مطلب
حرفهای ما هنوز ناتمام .... تا نگاه میکنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ..... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود! قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
سراپا اگر زرد و پژمردهایم ولی دل به پاییز نسپردهایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترکخوردهایم اگر داغ دل بود، ما دیدهایم اگر خون دل بود، ما خوردهایم اگر دل دلیل است، آوردهایم اگر داغ شرط است، ما بردهایم اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گُردهایم گواهی بخواهید، اینک گواه همین زخمهایی که نشمردهایم دلی سر بلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر بردهایم ...
ادامه مطلب
شعری از قیصر امین پور برای دخترش بوی بهار می شنوم از صدای تو نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو ای صورت تو آیه و آیینه خدا حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر آورده ام که فرش کنم زیر پای تو رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو &n...
ادامه مطلب
دو دستم ساقه سبز دعایت گـل اشـکم نثـار خاک پایـت دلم در شاخه یاد تو پیچیـد چو نیلوفر شکفتـم در هوایت به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم زدیده خون به دامن می فشانم چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی نیستان را به آتش می کشانم به یادت ای چـراغ روشـن مـن ز داغ دل بسوزد دامـن مـن ز بس در دل گل یادت شکوفاست گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن همه شب خواب بینم خواب دیدار دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار تو خورشیدی و من شبنم چه سازم نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار سـری داریـم و سـودای غـم تـو پـری داریـم و پــروای غم تـو غمت از هر چه شادی دلگشاتـر دلـی داریـم و دریــای غم تـو قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
من سالهای سال مُردم تا اینکه یک دم زندگی کردم تو می توانی یک ذره یک مثقال مثل من بمیری؟ قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
لبخند خدا پیش از این ها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه، برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان قیصر امین پور ...
ادامه مطلب
انکار از تمام رمز و راز های عشق جز همین سه حرف ساده جز همین سه حرف ساده میان تهی چیز دیگری سرم نمی شود من سرم نمی شود ولی... راستی دلم که می شود قیصر امین پور ...
ادامه مطلب