
ما چون دو دریچه رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد - مهدی اخوان ثالث ( م . امید) ...
ادامه مطلب
تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده ی من... چه جنونی چه نیازی، چه غمی ست؟ مهدی اخوان ثالث ...
ادامه مطلب
زمستون،تن عريون باغچه چون بيابون درختا با پاهای برهنه زير بارون نميدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه چه تلخه چه تلخه بايد تنها بمونه قلب گلدون مثل من که بی تو نشستم زير بارون زمستون زمستون برای تو قشنگه پشت شيشه بهاره زمستونها برای تو هميشه تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه چشم انتظاری گلدون خالي نديدي نشسته زير بارون گلای کاغذی داری تو گلدون تو عاشق نبودی ببينی تلخه روزهای جدايی چه سخته چه سخته بشينم بی تو با چشمای گريون مهدی اخوان ثالث ...
ادامه مطلب
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است . وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ، به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛ که سرما سخت سوزان است . نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت . نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای! منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم . منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور . ...
ادامه مطلب
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از كجا وز كه خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس برو آنجا كه تو را منتظرند قاصدك در دل من همه كورند و كرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید كه دروغی تو ، دروغ كه فریبی تو. ، فریب قاصدك ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای راستی آیا رفتی با باد ؟ با توام ، آی! كجا رفتی ؟ آی راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خاكستر گرمی ، جایی ؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خرد...
ادامه مطلب
هان ، كجاست ؟ پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن كاندران بي گونه اي مهلت هر شكوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است همچنان كه حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده عرصه ي انكار و وهن و غدر و بيداد است پايتخت اينچنين قرني بر كدامين بي نشان قله ست در كدامين سو ؟ ديدبانان را بگو تا خواب نفريبد بر چكاد پاسگاه خويش،دل بيدار و سر هشيار هيچشان جادويي اختر هيچشان افسون شهر نقرهي مهتاب نفريبد بر به كشنيهاي خشم بادبان از خون ما، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم تا كه هيچستان نه توي فراخ اين غبار آلود بي غم را با چكاچاك مهيب تيغهامان، تيز غرش زهره دران كوسهامان، سهم پرش خارا شكاف تيرهامان، &z...
ادامه مطلب
اين شكسته چنگ بي قانون رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير گاه گويي خواب مي بيند خويش را در بارگاه پر فروغ مهر طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت يا پريزادي چمان سرمست در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند روشنيهاي دروغيني كاروان شعله هاي مرده در مرداب بر جبين قدسي محراب مي بيند ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را مي سرايد شاد قصه ي غمگين غربت را هان، كجاست پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه؟ با شبان روشنش چون روز روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه با قلاع سهمگين سخت و ستوارش با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش ،سرد و بيگانه هان، كجاست ؟ پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب قرن ش...
ادامه مطلب
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش. باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاکِ غمناکش. سازِ او باران، سرودش باد. جامه اش شولای عریانیست. ورجز،اینش جامه ای باید . بافته بس شعله ی زرتار پودش باد . گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد . باغبان و رهگذران نیست . باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ، ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛ باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟ داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید . باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن . پادشاه فصلها ، پائیز . ...
ادامه مطلب
چه میکنی؟ چه میکنی؟ درین پلید دخمه ها سیاهها ، کبودها بخارها و دودها ؟ ببین چه تیشه میزنی به ریشه ی جوانیت به عمر و زندگانیت به هستیت ، جوانیت تبه شدی و مردنی به گورکن سپردنی چه می کنی ؟ چه می کنی ؟ چه می کنم ؟ بیا ببین که چون یلان تهمتن چه سان نبرد می کنم اجاق این شراره را که سوزد و گدازدم چو آتش وجود خود خموش و سرد می کنم که بود و کیست دشمنم ؟ یگانه دشمن جهان هم آشکار ، هم نهان همان روان بی امان زمان ، زمان ، زمان ، زمان سپاه بیکران او دقیقه ها و لحظه ها غروب و بامدادها گذشته ها و یادها رفیقها و خویش...
ادامه مطلب